|
یادداشتهای زمان |
|
|
کاش فقط درد من از تنهایی بود. جیگرم داره میسوزه برای تو... برای خودم... برای دنیامون
چرا ما بدون هیچ نیاز و باوری تن دادیم به این همه بدبختی و دوری از زندگی... عزیز من می دونی تو تنها کسی هستی که هنوز من را زنده فرض می کنه و برام گاهی پیام می ذاره... دلم شکسته و غمگینم. اما حتی به خودم هم جرات ندارم بگم که چقدر غمگینم چون اونوقت غم از پا درم میاره. تمام ناتمام من بی تو تمام نمی شود.... وبلاگ درست مثل دنیای پس از مرگ میمونه.
آدم وقتی تموم میشه دیگه واقعا تموم شده و خیلی خیلی زودتر از اونی که باور داره فراموش میشه. وقتی نفس های آخر را می کشیدم به این فکر کردم که واقعا چقدر امید برای ادامه دادن دارم. واقعا چقدر... چقدر ژری تنهاست.
تفو بر من که این دختر را به داستان نیمه تمام خودم کشیدم... گویا از داستان غفلت کردم. این هم از ایرادهای فراموشکارانه یک راوی است که روایت کردن را خوب نمی داند. کار تازه پری قسمتی از یک مقاله است درباره رازهای شاد زیستن. بی شک پری توجه چندانی به خواندنش نمی کند. پیشتر هم همینطور بود. هرچه این مراد بیچاره تلاش می کرد تا بلکه پری نیم نگاهی به کتاب های روانشناسی و خودشناسی داشته باشد بی فایده بود. پری تنها یک جواب همیشگی داشت: «من به اندازه کافی شاد هستم، بیشتر از این تبدیل به یک دیوانه میشم. همینطوریش همه حالشون از خنده های زیاد من بهم می خوره». مراد می دانست خندیدن و حتی قهقهه زدن نشانه شادی واقعی نیست. تمام تلاشش را کرد تا کمی آرامش به پری هدیه بدهد اما هیچ سودی برایش نداشت. گرچه مراد نتوانسته بود برای پری همیشه غمگین شادی را به ارمغان بیاورد، ولی ظاهر امر نشان می داد سیامک در این کار موفق تر بوده است. شاید در آن پرسه زمانی نیاز پری به ازدواج دلیل ناکامی مراد به حساب می آمد، آن هم فقط برای اینکه کورکورانه احساس عشق کرده بود.ادامه مطلب پری مکث کوتاهی کرد. اول دست و پایش را گم کرد. مثل اینکه دخترک نوجوانی است که برای نخستین بار پسرکی به او حرفی زده و باعث شده در درونش متوجه شود، کم کم اندامش شکل گرفته و زنانه شده است. ولی زود به خودش آمد و از آنجایی که همیشه پاسخی آماده دارد گفت: «شما که هروقت دلتون بخواد منو میبینید» و قبل از اینکه جوان سبیل کلکی حرف دیگری بزند از کنار او گذشت و خود را به تاکسی رساند. آنروز چهره و کلام جوان سبیل کلکی نه تنها ذهن پری بلکه تمام ذهن مرا هم گرفته بود. احساس می کردم دوباره کسی سر راه پری قرار گرفته است. کسی که می توانست سرنوشت پری را تا حد زیادی تغییر دهد. پری سکوت کرده و در خانه نشسته بود. هیچ کاری انجام نمی داد وتلویزیون هم نگاه نمی کرد. حداقل بلند بلند هم فکر نمی کرد تا بدانم در پس این همه سکوت چه می گذرد. ادامه مطلب وارد دفتر شد. بی درنگ کار نیمه تمامی را که خانه برده بود به همراه سی دی حروف چینی شده را روی میز آقای رضایی گذاشت و پشت میزش نشست و کامپیوترش را روشن کرد. بازهم فکر پسرک ناشناس در ذهنش نقش بست. این روزها فکر آزاردهنده پسرک رهایش نمی کرد. احساس کرد چیزی او را به پسرک پیوند می دهد. یکجور نیاز...، لحظه ای در ذهنش سکوت حاکم شد. ترسید، شاید هم از اینکه اینگونه اندیشه ای در ذهنش چرخ خورده تعجب کرده است. آخر پری هرگز در این گونه موارد احساس ضعف و ناتوانی نکرده بود. دلش هورری ریخت. اگر پسرک با دیگری رفته باشد؟؟؟ به خودش گفت« احمق نشو پری. رفته که رفته، بهتر، به تو چه» ادامه مطلب این تلخ ترین خاطره ای بود که ذهن پری را آزار می داد. شبی از شبهای پاییز که تازه از مراد جدا شده بود، تنها در خیابان قدم می زد تا بلکه خستگی این جدایی را دور بریزد. نزدیک خانه که رسید روی یک نیمکت نشست. دختری جوان با یک مانتوی آبی و تمیز و آرایشی با وقار روی نیمکت کنار پری خود را جا داد. پری کمی تعجب کرد از اینکه این وقت شب دخترکی را کنار خود تنها در خیابان دیده بود. دخترک چشمهای درشت و میشی رنگی داشت. لبهایش گوشتالود و هوس انگیز بودند تا اندازه ای هوسناک که پری هم، نگاهی روی آنها انداخت و نگاهش تاسینه های فربه و درشت دخترک خوش اندام سر خورد. : این وقت شب، یک دختر جوان و زیبا مثل تو... اینجا چیکار می کنی؟ -سلام. اسم من مریمه. اهل اینجاها نیستم. اما این وقت شب؟ اینجا؟ ببخشید مگه اینجا پاتوق اختصاصیی چیزی هست؟ : نه منظورم این نبود عزیزم. خانواده ات نمی گن این موقع شب کجایی؟ مثل اینکه راهت هم دوره؟
ادامه مطلب ناگهان پری به سرعت کامپیوترش را خاموش کرد. خواست شام بخورد، کمی احساس ضعف می کرد اما خسته تراز آن بود چیزی بپزد و بخورد. یکراست به اتاقش رفت و روی تختش دراز کشید. از زمان مرگ خانواده اش تا جدایی اش از مراد به هیچ یک از وسایل خانه دست نزده بود. حتی خاک روی وسایل را هم نگرفته بود. پس از جدایی اش به خانه پدری اش بازگشت. فقط اتاق نشیمن و پذیرایی و اتاق خواب دوران تجرد خودش را قابل استفاده کرد. هرگز فکر نکرد توانش را داشته باشد و در خانه تغییراتی اساسی به وجود آورد. گویا به همین دلیل هم هست دلش نمی آید این خانه رابفروشد و دل بکند از این محله ای که سخت ترین لحظات را در آن تجربه می کند. ادامه مطلب به پایین کوچه نگاهی انداخت. سکوت و تاریکی درهم آمیخته اند. دو جوان سر کوچه در سایه روشنی که دیده نمی شوند یک سیگار را با هم دود می کنند. "نکند دزد باشند و برایم نقشه ای داشته باشند". ترسید. سرش رو تو کشید و پنجره را بست. "بازم خوبه که طبقه دومم". رفت در ورودی راقفل کند که دید قبلا قفلش کرده است. زیر لب زمزمه کرد:« هی مراد این تنهایی هم از تو دارم. ببین چیکارم کردی؟ پاک منزوی و بی حوصله شدم». پشت میزش نشست تا شروع به کار کند. کمی احساس گرسنگی دارد. اما حوصله غذا خوردن ندارد. اگر مادرش بود حتما می گفت:«بیچاره بچه ام پوست و استخون شده» بعد هم لقمه ای می پیچید و به زور هم که بود در گلوی پری فرو می برد تا مبادا از گرسنگی بمیرد. نقطه سرخط:«در دنیایی بی پایان آواره ام. نمی دانم چه چیزی درست یا اشتباه است. نمی دانم من او را ترک کرده ام یا او از من دل بریده است. چه توفیری دارد. مساله اینجاست که راه را از چاه گم کرده ام. راهنمایی باید جست. نمی دانم در پی قافیه و شعر باشم یا متن؟
ادامه مطلب مسیح روی سخن با چه کسی داشت؟ پدرش کیست؟ من کیستم؟ خداوند کیست؟ چرا همه پیامبران از هر رنگ و هر نژاد آمدند و همه گفتند خدا یکی ست؟ وخواجه عبدالله انصاری می گوید:"بنده آنی که در بند آنی" به راستی که خداوند یکی است و انسان یکی است و هستی یکی است. نمی دانم این سرگردانی از من است که به جانم افتاده یا از تب وتاب منزل مقصود. لیکن خوب می دانم که هرچه هست در درون من است و هرآنچه بیرون از من است یا روزی در درونم بوده و یا خواهد بود.» بار دیگر زنگ تلفن باعث شد پری دست از کار بکشد. احساس کرد در دنیایی مجازی گم شده بود. سردرگم گوشی تلفن را برداشت. نمی خواست جواب بدهد اما کنترل افکارش دست خودش نبود:« بفرمایید؟» - سلام پری جون ببخش مزاحمت شدم، حالت خوبه عزیزم؟ چند روز بود خبری ازت نبود گفتم یه زنگ بزنم حالت را بپرسم. ادامه مطلب پری آهی کشید، ساعت کاری امروزش هم در حال تمام شدن بود. خوب بود که کارش تمام می شد اما برگشتن به آن خانه برایش عذابی بود. شاید که به زودی تصمیمش را جدی کند و خانه اش را بفروشد وآن محله و حتی شاید شهر شوم را برای همیشه ترک کند. تابستان در راه بود و روزها بلندتر می شدند. نمی دانست مراد در چه حالی است. برایش مهم هم نبود، اما کنجکاوی زنانه اش آسایشش را سلب کرده بود. همه تلاشش را می کرد تا به شکل نا محسوسی از مراد خبری بگیرد و کسی هم متوجه انگیزه اش نشود، البته در سرکوب این میل به دانستنش هم تلاش زیادی می کرد. آخر آنها جدا شده بودند و دیدار یا حتی خبر گرفتنشان از یکدیگر بی معنی می نمود.
ادامه مطلب نشسته بود کنار پنجره. انگار انتظارش را می کشید. ولی من می دانستم که او هرگز دلش نمی خواهد بازهم سرو کله مراد پیدا شود. شایدم می خواست با پشت کردن به دیوارهای خالی خانه اشک هایش را ازخودش هم پنهان کند. نمی دانست الان باید به چه فکر کند؟ عمری که پای مراد ابله گذرانده بود یا آینده نامعلومی که پیش رویش بود. شست دست چپش را به انگشت حلقه خالی از حلقه اش مالید. بی شک قند در دلش آب شد که اشک هایش را خشکاند. احساس آزادی تمام وجودش را گرفت. بالاخره خطبه طلاق جاری شده بود و او با تمام حرف و حدیثهای در و همسایه درباره یک زن بیوه جوان وآن نگاه های سنگین و خفت بارشان احساس شادی و غرور می کرد. ادامه مطلب دوستان عزیزم یکی دو روز دیگه تولد بهترین دوست وبلاگ نویس منه. واسه همین ۲ روز دیگه شروع میکنم به گذاشتن داستانم به صورت قسمتی روی بلاگفا
این داستان را با تمام احساسم و برنامه ریزی و ایدئولوژیم نوشتم. هدیه واسه کسی که واسم خیلی عزیزه... امیدوارم خوشتون بیاد نگاه کن، لبهای لرزانش را. اشک در چشمهایش حلقه زده و با اندوهی کودکانه رفتنم را به تماشا نشسته است. دلم برایش می سوزد. نمیدانم من مقصر بودم یا مریم که این اتفاق افتاد. حتی دلم نمی خواهد خاطرات خوب گذشته را به یاد بیاورم یا درباره شان فکر کنم. ناگهان همه تاروپود زندگی ام در هم گره خورد؛ مثل کلاف سردرگمی شده ام که نمی توانم درست را از اشتباه تشخیص دهم. هنوز تصویر آخرین باری که در چشمهایم زل زده بود را خوب به خاطر دارم؛ چه معصوم و کودکانه. ادامه مطلب بیا ای همسفر. بیا و همراهم شو... چه فرقی می کند چه کسی گلهای
جاده را می بیند و چه کسی سنگلاخ آنرا. بیا همسفر. جاده مارا می خواند و در آنجا خدا با ماست... جایی که دیگر هیچ نیست نه غمی و نه اندوهی... آنجا خداست و خدا همه جا هست کافیست از پیله اندوه خود بیرون بخزیم. خدا باماست. درتمام شادی های مان جاریست. و در تمام غمهایمان او را تنها می گذاریم.... خداوند لبخند توست و در لبخند تو جاری... آسمان آبی ست. نسیم می وزد و آرام آرام خورشید بالا می آید.آسمان آبی ست و بوی دریا مشامم را پر کرده است. چقدر زیباست... چقدر زیباست رقص نور سحرگاهی با نوازش موجها. سکوت است و سکوت و موسیقی دریا مرا می خواند. چنان در خود گمشده ام که گویی میان امواج اقیانوسی بی انتها غوطه می خورم. ادامه مطلب دوستان خوبم:
امروز اولین روز از زندگی دوباره من است. (وقتی تصمیم به مرگ گرفتم وصیتنامه ای را نوشتم که زیبا نبود، گویا نبود، و به کار هیچکس نمیآمد.حال که تصمیم به زندگی گرفتم وصیتنامه ای را مینویسم که به کار خودم بیاید لااقل) ادامه مطلب و روح زندگی مرا می خواند و شعر هستی را برایم
زمزمه می کند. زندگی جاریست در اشک هاولبخندهایمان... بخند ... برای من که دلتنگ صدای خنده ات هستم... ای طولانی ترین شب سال... دلم گرفته، از این همه دوستی که با من غریبه اند. باز هم سروکله من بی سروپا پیدا شد. آمده ام تا غصه ای تازه؛ که نه؛ دردی قدیمی را باز با تو قسمت کنم. هی... امان از این همه تنهایی. بار آخر که میان خرابه های دلم ترکم کردی هنوز روی لبهایم لبخندی نشسته بود که هیچ کس مزه تلخی اش را نمی فهمید...
ادامه مطلب سراپا برهنه ام در آینه می نگرم این تن عریانم را بدون لباس هایم چقدرتنهایم... .................................................. میان انبوه جمعیت سرگردانم لابه لای انبوه کتاب ها ... چه غریبم میان این همه یار مهربان ............................................... روزها گذشتند مثل همیشه نمایشگاه کتاب از راه نرسیده ترکم می کند با دستانی خالی و هزارهزار عنوان کتاب در دستم از این همه عنوان تنها حسرت یار مهربانم هست او که ترکم نمی کند دلگیرم از این وهمی که نامش را زندگی گذاشته ایم۸/۲/۱۳۹۰
چه تاریخ مزخرفی... شایدم جالب. اینهارا مردی به زبان میراند که مرده بود. نفس می کشید.میخندید. می گریست اما مرده بود. خیلی پیشترها... ۸/۲/۱۳۸۸تصمیم داشت بمیره... ولی هنوز هم کسایی بودن که تشویقش می کردن تا در ماراتن زندگی کم نیاره... زندگی ادامه داره... چه حرف مزخرفی پس با خودش عهد کرد که ۲سال به اندازه یک عمر به خودش فرصت بده برای زنده بودن و زندگی کردن. تو این ۲سال تا قلب خطر رفت. هرکاری کرد تا زندگیشو عوض کنه. حتی خودشو عوض کرد... اما انگار که محکوم بود به شکنجه و مرگ. روز موعود فرا رسید... ۸/۲/۹۰ چه تاریخ مزخرفی... حتی دیگه جرات مردن هم نداره. مثل اینکه مردن هم وقت خودش را داشت همون ۸/۲/۸۸ باید کارو تموم میکرد. حالا اون محکومه به ادامه زندگی... ۹/۲/۹۰ از خواب بیدار شد. پر از اندوه و غم بود. ناگهان جرقه ای در وجودش شعله کشید. من دیروز مردم و امروز متولد شدم. یه فرصت تازه برای همه زندگیم. کفشهای بنددارش را پوشید و بندهاشو محکم بست و... دویدن و باز دویدن حتی تا وقت مردن...
زندگی چیست؟
من که درست نفهمیدم این داستان عجیب را!!! لطفا یکی به من پاسخی بده فرق زنده بودن با مردن در چیست؟ چرا باید به این زندگی ادامه داد؟ آخر قصه چی میشه؟ شاید همش یه خواب باشه... خسته ام... مثل ناقوس زمان خسته ام مثل آونگ ساعت خونه مادر بزرگ که صداش مونده تو گوشم دنگ و دنگ مثل ماهی ته حوض خسته ام... به اندازه همه برگ های پاییز برف های زمستون بارونای بهار و حرم داغ آفتاب تو تابستون. دلم درد میکنه می سوزه، آتیش گرفته، شدم اون کلاغ پیر که وقت مردنش شده شدم اون کلیسایی که مسیح رفته ازش شدم مثل مترسک وایساده،ولی مرده جسم من پس کجاست دود علف تا یادم بره نفس تا یادم بره نفس . کاش خواب مرگ مرا برده بود کاش میشد پشت نقاب خنده بود تا مرد کاش میشد ایستاده ماند در تندباد کاش هرگز شکستنها نمی ماند بابیداد مزه شور هیچ قطره اشکی کاش نمی مانددر دهان ... کاش درهمان پاییز شاد نزد آن دلبرکهای جوان مرده بودم... رفته بودم ز یاد مثل باران،بوی باد مثل همه آوارهای ریخته بر سرمردم پاک کاش بودم دربم وقت لرزه یا درآشیان خفته می ماندم تاابد مثل باران، بوی باد سال ها پیش رفته بودم ز یاد...
22/1/1390 درمترو و تنهایی
بهار آمد. کم کم زمین سبز میشه..
میشه صدای نفسهای زمین را از روی خاک گرم شنید گوش بچسبان به زمین... بهار آمد و آسمان به بار آمد.. نگاهی بیانداز به رنگین کمان پیاپی هر باران بهار آمد و بار دیگر خاطره زیباترین یلدا در دلم زنده شد شنیده ای پچ پچ لبخندش را زیر لاله گوشم این بهترین دارایی زمین است از آن تو باد.. معامله ای به این شیرینی هم هست مگر؟؟؟ زردی من از تو... سرخی تو از من زردی من از تو... سبزی تو از من و زردی یلدا از من بهار زمین برای تو... شب چهارشنبه سوری آمد
گفتم زردی ام ازآن تو و سرخیت هه... چه دروغ بچه گانه ای/ سال نو شد لباس هایم نیز و کفش هایم ... رنگ اتاقم نو شد رنگ و روی چهره ام خانه و خانواده ام اما خنده ام همچنان سرد و زمستانی ست غم هایم چشم هایم نگاهم نفس هایم ... امیدوارم دلاتون مثل سال نو و بهاری شده باشه کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند. و شکستهایت را خواهی پذیرفت سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز با ظرافتی عاشقانه و نه اندوهی کودکانه و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری. بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی… که محکم هستی… که خیلی می ارزی. و می آموزی و می آموزی با هر خداحافظی یاد میگیری زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود خرم آن نغمه که دیگران بسپارند به یاد ....... زندگی آتشکده ای دیرینه پابرجاست گر بیافروزیش رقص شعله اش از هرکران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست ....... آری تا شقایق هست زندگی باید کرد ..... زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست خنده بر هر درد بی درمانی دواست آنقدر میخندیم بازهم میخندیم.. که غم از رو برود اگه احساسمو کشتی
اگه از یاد منو بردی اگه رفتی بیتفاوت به غریبه سرسپردی بدون اینو که دل من شده جادو به تلسمت یکی هست اینور دنیا که تو یادش مونده اسمت ... در کوچه راه می روم
غمگینم و تنها در غم خود شناور در کوچه راه می روم و نمی دانم چگونه باید بود... تنهایی غمگینم میکند و از تنهاگریزانم در کوچه راه می روم آه میکشم و اشک می ریزم و به تنهایی تنهاترین مرد زمین رشک می ورزم از تنهایی خویش اندوهگینم درکوچه... حرفی نیست
تگرگی نیست برفی نیست صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است زمستان است... همه دلتنگیهای من در گروی لبخند توست.. پس بخند افسانه من چگونه است که مرز وجود عدمم را گم کرده ام |
|